عرضه گری رها کن ای خواجه خویش

خرید بک لینک
عرضه گری رها کن ای خواجه خویش لا کن تا ذره وجودت شمس منیر باشد جلوه مکن جمالت مگشای پر و بالت تا با پر خدایی جان مستطیر باشد بربند پنج حس را زین سیل های تیره تا عقل کل ز شش سو بر تو مطیر باشد بی آن خمیرمایه گر تو خمیر تن را صد سال گرم داری نانش فطیر باشد گر قاب قوس خواهی دل راست کن چو تیری در قوس او درآید کو همچو تیر باشد خاموش اگر توانی بی حرف گو معانی تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد 840 بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد منکر مباش بنگر اندر عصای موسی یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد یک گوهری چون بیضه جوشید و گشت دریا کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهی هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد گر چه ز ما نهان شد در عالمی روان شد تا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد هر حالتی چو تیرست اندر کمان قالب رو در نشانه جویش گر از کمان رها شد گر چه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد در بحر جوید او را غواص کآشنا شد از میل مرد و زن خون جوشید وان منی شد وانگه از آن دو قطره یک خیمه در هوا شد وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسان عقلش وزیر گشت و دل رفت پادشا شد تا بعد چند گاهی دل یاد شهر جان کرد واگشت جمله لشکر در عالم بقا شد گویی چگونه باشد آمدشد معانی اینک به وقت خفتن بنگر گره گشا شد 841 باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد باز آرزوی جان ها از راه جان درآمد باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد باز آن شهی درآمد کو قبله شهانست باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد سرگشتگان سودا جمله سوار گشتند کان شاه یک سواره در قلب لشکر آمد اجزای خاک تیره حیران شدند و خیره از لامکان شنیده خیزید محشر آمد آمد ندای بی چون نی از درون نه بیرون نی چپ نی راست نی پس نی از برابر آمد گویی که آن چه سویست آن سو که جست و جویست گویی کجا کنم رو آن سو که این سر آمد آن سو که میوه ها را این پختگی رسیدست آن سو که سنگ ها را اوصاف گوهر آمد آن سو که خشک ماهی شد پیش خضر زنده آن سو که دست موسی چون ماه انور آمد این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد وین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد دستور نیست جان را تا گوید این بیان را ور نی ز کفر رستی هر جا که کفر آمد کافر به وقت سختی رو آورد بدان سو این سو چو درد بیند آن سوش باور آمد با درد باش تا درد آن سوت ره نماید آن سو که بیند آن کس کز درد مضطر آمد آن پادشاه اعظم در بسته بود محکم پوشید دلق آدم امروز بر در آمد 842 آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند ای عاشقان شما را پیغام می رساند سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست هر حرف آتشی نو در دل همی نشاند کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی لیک او گرفته حلقی ما را همی کشاند بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان چوگان زلف ما را این سو همی دواند
اسمس...

ما را در سایت اسمس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: irandokht بازدید: 85 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 10:15

صفحه بندی